در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم:
چون به دياريارم ميروي به او بگو دوستش دارم
ومنتظرش مي مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت:
دوستش بدار ولي منتظرش نمان

_________________
میگریم در اشکهایم تو را میبینم اشک هایم را پاک میکنم تا کسی تو را نبیند

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري... خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت!

?حسين فرخنده | پیوند | 1385/10/25 | 10 نظر | ارسال نظر
تشکر | 1387/7/3
ممنون از دل نوشتتون خيلی عالی بود
تشکر | 1387/8/15
علی گفت:
سلام واقعا؛ با دل نوشته هات حال کردم دمت گرم يه سری به من بزن


نظر | 1387/12/2
پرنیان گفت:
سلام خیلی زیبا نوشته بودید...گریم در اومد
اگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن
تشکر | 1388/1/20
ستایش گفت:
سلام عزیزم...واقعا دل نوشته های قشنگی بود ...چقدر هم با احساس... راستش اولین باری بود که از وبلاگت دیدن می کردم و چقدر به دل نشست
نظر | 1388/3/14
شقایق گفت:
روزی سراین گذار را میگیرم
محکم یقه ی بهار را میگیرم
ای عشق مگرکه دستم به تو نرسد
حال تو وروزگار را میگیرم

سلام خیلی قشنگ بود
نظر | 1388/7/7
ناشناس گفت:
خیلی باحالی
نظر | 1388/7/7
ناشناس گفت:
نظر | 1388/7/7
ناشناس گفت:
مطئنی که اینطوری هستی
نظر | 1388/8/1
ناشناس گفت:
ریحانه گفت:
خیلی غمگین بودددد


خداااااااااااااااا پس کجاییییییی برسی به داد من

دارم میمیرممممم


چرا ازم خسته شوده